آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ پيوندها
همه جوره عـکس-متن-خبر.... (از زبان مرد) یک شب که من و همسرم توی رختواب مشغول ناز و نوازش بودیم. در حالی که احتمال وقوع حوادثی هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد یک دفعه خانم برگشت و به من گفت: "من حوصلهاش رو ندارم فقط میخوام که بغلم کنی." و اون جوابی رو که هر مردی رو به در و دیوار میکوبونه بهم داد: توجه نداری و فقط به فکر رابطهی فیزیکی ما هستی! داشت در میاومد اضافه کرد: تو چرا نمیتونی من رو بخاطر خودم دوست داشته باشی نه برای چیزی که توی
رختواب بین من و تو اتفاق میافته؟ خوب واضح و مبرهن بود که اون شب دیگه هیچ حادثهای رخ نمیده. برای همین من هم با افسردگی خوابیدم. فردای اون شب ترجیح دادم که مرخصی بگیرم و یک کمی وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم رفتیم بیرون و توی یک رستوران شیک ناهار خوردیم. بعدش رفتیم توی یک بوتیک بزرگ و مشغول خرید شدیم. چون نمیتونست تصمیم بگیره من بهش گفتم که بهتره همه رو برداره. بعدش برای اینکه ست تکمیل بشه توی قسمت کفشها برای هر دست لباس یک جفت هم کفش انتخاب کردیم. گوشوارهای الماس. ذوق مرگ میشد. ازم خواست براش یک مچبند تنیس بخرم، با وجود اینکه حتی یک بار هم راکت تنیس رو دستش نگرفتهبود. گفتم: "برشدار عزیزم." و بهم گفت: "عزیزم فکر کنم همینها خوبه. بیا بریم حساب کنیم." حالش و ندارم." چیزا رو بغل کنی. هیچ توجهی نداری و فقط همین که من برات چیزی بخرم برات مهمه." همین الاناست که بیاد و منو بکشه اضافه کردم: داشتهباشی نه بخاطر چیزایی که برات میخرم؟" نمیافته فقط دلم خنک شده که فهمیده "هرچی عوض داره گله نداره"
نظرات شما عزیزان: شنبه 16 مهر 1390برچسب:, :: 12:0 :: نويسنده : محلا
![]() ![]() |